نامهٔ پایداری
چون راه تنگ آمد، دل فراخ‌تر شد

دلالتِ سپیده بر قومی که تسلیم نشد

اندر روزگاری که بادها از سوی بیداد می‌وزید و راه سخن بسته بود، ملتی برخاست؛ نه با فزونی ابزار، بل با فزونی جان. هر زمزمه دلالت بر عهدی نو داشت، هر نگاه دلالت بر پیمانی پنهان، و هر گام نشان می‌داد که شب هرچند دراز باشد، فرمانروای ابدیِ خاک نیست.

یکم

چون زبان‌ها را بستند، اشارت‌ها زبان شد و خاموشی نیز دلالت بر ایستادگی کرد.

دوم

چون راه‌ها اندک نمود، دل‌ها راه بسیار یافتند؛ از خانه به خانه، از سینه به سینه.

سوم

چون پیروزی دور می‌نمود، پایداری نزدیک‌تر آمد و امید جامهٔ یقین پوشید.

روایتِ فرجام

پس مردمان، خسته اما شکسته‌ناگشته، به میدان آمدند. بانگ ایشان گاه در کوچه گم می‌شد و گاه بر دیوارها می‌نشست؛ پیام‌ها کوتاه بود، راه‌ها بسته بود، و دیده‌بانان بیداد فراوان. با این همه، هر چراغی که در شب افروخته می‌شد دلالت بر سپاهی از دل‌های بیدار داشت.

سال‌ها گذشت و ستم، خود را کوه می‌پنداشت. اما کوه نیز اگر بر چشمه افتد، از زیر پای خویش تهی گردد. قوم، دست از طلب برنداشت؛ شکست‌ها را به مکتب بدل ساخت، اندوه را به سرود، و بیم را به مشورت‌های آهسته. هر کس به قدر توان خویش پیکی شد، هر خانه دفتر عهدی شد، و هر زخم دلالت بر آن داشت که زندگی هنوز فرمان مرگ را امضا نکرده است.

آنگاه که بامداد آمد، پیروزی نه چون صاعقه، که چون روشن‌شدن تدریجی افق آشکار گشت. تخت بیداد فرو افتاد، زنجیر خبر شکست، و مردم دانستند که کثرت امید، کمبود راه را جبران می‌کند. چنین بود حکایت ملتی که بسیار جنگید، بسیار بردباری کرد، و سرانجام از دل تنگنا، دروازهٔ رهایی گشود.

دلالت این داستان آن است که چون اراده بر داد باشد، محدودیتِ سخن نیز نمی‌تواند راهِ حقیقت را تا ابد ببندد.